سيدامير سياح:
ديروز 77تومان بن خواروبار صداسيما در جيب داشتم و تصادفا از نزديك فروشگاه مربوطه در خيابان مطهري رد مي شدم. توقف كردم تا تكليف بن را روشن كنم. مسئول فروشگاه گفت: جنس اش تمام شده برو هرچي مي خواهي بردار... يك سوپر نسبتا بزرگ بود. تصميم گرفتم جنسهاي سوپري بردارم. تعدادي رب، ماكاروني، روغن، پنير، سس، پودر، صابون و ... ريختم توي يك چرخ و بردم صندوق. هنگام رفتن بسمت صندوق، با پيرمردي كه از روبرو مي آمد برخوردم. صورتي با چين و چروكهاي عميق و ريش سفيد داشت و اوركت خاكي پوشيده بود. از آن اوركتها كه دهه60 حزب اللهي ها و رزمنده ها مي پوشيدند. چند ثانيه اي ناخودآگاه به صورت زحمت كشيده اش خيره شدم. سلام كرد. جواب دادم. صندوقدار جنسهايم را از اشعه صندوقش گذراند و گفت اينها به اندازه ارزش بن ات نشده برو 24هزار تومن ديگه جنس بردار. داخل فروشگاه همان پيرمرد بازهم توجه ام را جلب كرد كه گوشه ايستاده بود و چنداسكناس كهنه را مي شمرد. تيپ اش شبيه كارگرهاي بازنشسته بود. وقتي دوباره پاي صندوق رسيدم، همان پيرمرد جلوتر از من بود. يك قوطي پودر و يك كيسه قند خريده بود. صندوقدار پودر و كيسه قند را از جلوي اشعه صندوقش رد كرد و گفت: دوهزار تومن. پيرمرد هم مشتي اسكناس به صندوقدار داد.
يك هزارتوماني، سه دويست توماني و چهار صدتوماني كهنه. كار من كه در صندوق تمام شد. مشغول جادادن خريدهايم در كيسه هاي مجزا شدم. پيرمرده هم داشت قوطي پودر و كيسه قندش را در گوني كهنه اي جا مي داد. سرم را به سر پيرمرد نزديك كردم و به آهستگي طوري كه كسي نشنود گفتم: برادر، از اينها هرچي مي خواهي بردار. پيرمرد نيم نگاهي به كيسه هايم كرد و گفت و زيرلب گفت: يه رب بده!. به همراه قوطي رب خواستم يكسري جنس ديگر هم داخل گوني اش بريزم ولي قبول نكرد و با همان صداي آهسته گفت: نريز، توهم زن و بچه داري... . گفتم: وضع من خوبه نگران من نباش، پرسيدم شغل ات چيه پدرجان؟ با همان صداي ضعيفي كه اين بار به بغض مي گراييد گفت: كارگر بودم، شش ماه حقوق ندادند و كارخانه مان تعطيل شده. صبح ها مي آيم تهران دنبال روزي...
همينطور كه درددل مي كرد صدايش هم ضعيف تر و بغض آلودتر مي شد، مي خواستم چيزهايي داخل گوني اش بريزم اما بادست پس مي زد در اين بين قطره اي از گونه اش روي دستم چكيد. جرات نكردم به صورتش نگاه كنم. با صداي ضعيفي كه ديگر شنيده نمي شد چيزي گفت و رفت. آمدم بيرون فروشگاه با نگاه تعقيب اش كردم... با گوني كهنه اش در پياده روي شلوغ خيابان مطهري گم شد.
اين ماجرا يك قصه نبود... دروغ هم نبود. عينا در ظهر روز يكشنبه21 اسفند در فروشگاه تعاوني مصرف كاركنان صداسيما در تقاطع خيابانهاي مطهري و مفتح اتفاق افتاد.
دروغ، «سهام عدالت» است كه نه سهام است و نه عدالت.
دروغ، وعده هاي پوچي است كه 6سال است مدعيان براي رفع تبعيض و بي عدالتي سر داده و نتيجه ندانم كاريهاي اقتصادي شان، تورم سركش و فشار بي سابقه موجود بر واحدهاي توليدي است.
دروغ، وكيل الدوله هايي هستند كه چشم بسته به لوايح تورم زاي بودجه راي داده اند و حالا با پررويي جشن «پيروزي گفتماني» گرفته اند و درميان هلهله پيروزي شان، صداي خردشدن استخوان اقشار ضعيف زير بار تورم را نمي شنوند. گفتماني كه از درونش اختلاس 3هزار ميلياردي در بيايد و مانع استيضاح مسئول اختلاس شود، چه جاي جشن و پيروزي دارد؟
6سال جز زديم كه اينطور بودجه هاي انبساطي مبتني بر دلارهاي نفتي، بيماري هلندي و ركود تورمي ايجاد مي كند. هم تورم ناشي از نقدينگي را تشديد و سفره مردم را خالي مي كند، هم بازارمان را پر از كالاي خارجي و هم توليد كننده داخلي را بيچاره مي كند اما وكيل الدوله ها گوششان بدهكار نبود. مي گفتيم اين آقایان اقتصاد بلد نيستند و تيم اقتصادي شان هم فقط چاپلوسي و بله قربان گويي بلدند، اما وكيل الدوله ها دست دولت را باز گذاشتند تا ناخواسته و با ندانم كاري هايش، به توهم عدالت؛ سفره مردم را خالي تر و واحدهاي توليدي را تحت فشار مضاعف قرار دهد.
وضعيت پيرمردي كه ظهر ديروز با گوني كهنه اي بردوش در همهمه خيابان مطهري گم شد، نمونه اي نتايج حضور وكيل الدوله ها در مجلس است. وكيل الدوله هايي كه مي خواهند همه اعتراض ها به سياستهاي تورم زا و ضدعدالت را خفه و از خانه ملت بيرون كنند.
ديروز 77تومان بن خواروبار صداسيما در جيب داشتم و تصادفا از نزديك فروشگاه مربوطه در خيابان مطهري رد مي شدم. توقف كردم تا تكليف بن را روشن كنم. مسئول فروشگاه گفت: جنس اش تمام شده برو هرچي مي خواهي بردار... يك سوپر نسبتا بزرگ بود. تصميم گرفتم جنسهاي سوپري بردارم. تعدادي رب، ماكاروني، روغن، پنير، سس، پودر، صابون و ... ريختم توي يك چرخ و بردم صندوق. هنگام رفتن بسمت صندوق، با پيرمردي كه از روبرو مي آمد برخوردم. صورتي با چين و چروكهاي عميق و ريش سفيد داشت و اوركت خاكي پوشيده بود. از آن اوركتها كه دهه60 حزب اللهي ها و رزمنده ها مي پوشيدند. چند ثانيه اي ناخودآگاه به صورت زحمت كشيده اش خيره شدم. سلام كرد. جواب دادم. صندوقدار جنسهايم را از اشعه صندوقش گذراند و گفت اينها به اندازه ارزش بن ات نشده برو 24هزار تومن ديگه جنس بردار. داخل فروشگاه همان پيرمرد بازهم توجه ام را جلب كرد كه گوشه ايستاده بود و چنداسكناس كهنه را مي شمرد. تيپ اش شبيه كارگرهاي بازنشسته بود. وقتي دوباره پاي صندوق رسيدم، همان پيرمرد جلوتر از من بود. يك قوطي پودر و يك كيسه قند خريده بود. صندوقدار پودر و كيسه قند را از جلوي اشعه صندوقش رد كرد و گفت: دوهزار تومن. پيرمرد هم مشتي اسكناس به صندوقدار داد.
يك هزارتوماني، سه دويست توماني و چهار صدتوماني كهنه. كار من كه در صندوق تمام شد. مشغول جادادن خريدهايم در كيسه هاي مجزا شدم. پيرمرده هم داشت قوطي پودر و كيسه قندش را در گوني كهنه اي جا مي داد. سرم را به سر پيرمرد نزديك كردم و به آهستگي طوري كه كسي نشنود گفتم: برادر، از اينها هرچي مي خواهي بردار. پيرمرد نيم نگاهي به كيسه هايم كرد و گفت و زيرلب گفت: يه رب بده!. به همراه قوطي رب خواستم يكسري جنس ديگر هم داخل گوني اش بريزم ولي قبول نكرد و با همان صداي آهسته گفت: نريز، توهم زن و بچه داري... . گفتم: وضع من خوبه نگران من نباش، پرسيدم شغل ات چيه پدرجان؟ با همان صداي ضعيفي كه اين بار به بغض مي گراييد گفت: كارگر بودم، شش ماه حقوق ندادند و كارخانه مان تعطيل شده. صبح ها مي آيم تهران دنبال روزي...
همينطور كه درددل مي كرد صدايش هم ضعيف تر و بغض آلودتر مي شد، مي خواستم چيزهايي داخل گوني اش بريزم اما بادست پس مي زد در اين بين قطره اي از گونه اش روي دستم چكيد. جرات نكردم به صورتش نگاه كنم. با صداي ضعيفي كه ديگر شنيده نمي شد چيزي گفت و رفت. آمدم بيرون فروشگاه با نگاه تعقيب اش كردم... با گوني كهنه اش در پياده روي شلوغ خيابان مطهري گم شد.
اين ماجرا يك قصه نبود... دروغ هم نبود. عينا در ظهر روز يكشنبه21 اسفند در فروشگاه تعاوني مصرف كاركنان صداسيما در تقاطع خيابانهاي مطهري و مفتح اتفاق افتاد.
دروغ، «سهام عدالت» است كه نه سهام است و نه عدالت.
دروغ، وعده هاي پوچي است كه 6سال است مدعيان براي رفع تبعيض و بي عدالتي سر داده و نتيجه ندانم كاريهاي اقتصادي شان، تورم سركش و فشار بي سابقه موجود بر واحدهاي توليدي است.
دروغ، وكيل الدوله هايي هستند كه چشم بسته به لوايح تورم زاي بودجه راي داده اند و حالا با پررويي جشن «پيروزي گفتماني» گرفته اند و درميان هلهله پيروزي شان، صداي خردشدن استخوان اقشار ضعيف زير بار تورم را نمي شنوند. گفتماني كه از درونش اختلاس 3هزار ميلياردي در بيايد و مانع استيضاح مسئول اختلاس شود، چه جاي جشن و پيروزي دارد؟
6سال جز زديم كه اينطور بودجه هاي انبساطي مبتني بر دلارهاي نفتي، بيماري هلندي و ركود تورمي ايجاد مي كند. هم تورم ناشي از نقدينگي را تشديد و سفره مردم را خالي مي كند، هم بازارمان را پر از كالاي خارجي و هم توليد كننده داخلي را بيچاره مي كند اما وكيل الدوله ها گوششان بدهكار نبود. مي گفتيم اين آقایان اقتصاد بلد نيستند و تيم اقتصادي شان هم فقط چاپلوسي و بله قربان گويي بلدند، اما وكيل الدوله ها دست دولت را باز گذاشتند تا ناخواسته و با ندانم كاري هايش، به توهم عدالت؛ سفره مردم را خالي تر و واحدهاي توليدي را تحت فشار مضاعف قرار دهد.
وضعيت پيرمردي كه ظهر ديروز با گوني كهنه اي بردوش در همهمه خيابان مطهري گم شد، نمونه اي نتايج حضور وكيل الدوله ها در مجلس است. وكيل الدوله هايي كه مي خواهند همه اعتراض ها به سياستهاي تورم زا و ضدعدالت را خفه و از خانه ملت بيرون كنند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر